تعطیلات آخر هفته(22بهمن90)
.gif)
دیروز با آویسا گلی رفتیم خونه دایی جان محمد. دایی بهزاد از شمال اومده بود وحسابی با دختر گلی بازی کرد.دایی بهزاد آویسا رو سوار دوچرخه دایی محمد کرد و به جای آویسا رکاب می زد.آویسا هم کلی ذوق کرده بود.خلاصه ساعت 8 شب برگشتیم خونه.سوپی که از قبل برات بار گذاشته بودم میکس کردم و بهت دادم خوردی.
خیلی شیطونی می کردی.
وهمش می خواستی سفره شام رو جمع کنی. بعداز مرارت های بسیار تو رو بردم اتاقت و خوابوندم. تا صبح تا دلت خواست بیدار شدی و نمی دونم چرا همش گریه می کردی.یه بار که بلند شدی به پشتت دست کشیدم و نوازشت کردم دوباره خوابیدی ولی تا صبح با فواصل کم بیدار شدی.صبح هم که بابا بیدارم کرد تا کارها رو انجام بدم و بریم اداره. بیدار شدی و گریه می کردی.
خلاصه بابایی اومد بغلت کرد و نوازشت کرد آروم شدی بعد ما باهم حاضر شدیم و رفتیم اداره.صبح هم به خاله سهیلا تحویلت دادم.عزیز دلم دوستت دارم می دونم مهدخونه نمی شه امیدوارم وقتی بزرگ شدی مامانی رو درک کنی از صمیم قلب دوست دارم مهد بهت خوش بگذره و شیرین ترین لحظات رو در اونجا داشته باشی.من که نمی تونم بیام پیشت ولی خدا حافظت باشه.دعای من همیشه همراه عسلم...![]()
.gif)



تعطیلات آخر هفته(22بهمن90)
